فقط خدا رو دارم تو این شهر

خیال کردم که دنیای پر احساسمو فهمیدی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت 22:23  توسط خودم   | 

هیممممم

نمی خوام غر بزنم بهت خدا !

می ترسم!

حق داری اگه بهم گوش ندی !

حق داری !

خیلی می ترسم !مثل همیشه

 

 

گندت بزنن دختر با این عاشق شدنت !

خدا

 

من نمی خوام بزرگ شم .... نمی خوام ...نمی خوام ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت 22:15  توسط خودم   | 

hhhmmmmm

chi begam ?!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390ساعت 0:8  توسط خودم   | 

دعای کمیل گذاشته مادر .گریه می کند.حسودیم میشود . من وصله ی ناجور خانواده ام . بر من ببخش خدایم..

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390ساعت 22:20  توسط خودم   | 

جرا این قدر تصمیم گرفتن سخته .چرا نمی تونم تصمیم بگیرم .چرا فقط دوست دارم با تو باشم و تو را ببینم ........
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم فروردین 1390ساعت 12:34  توسط خودم   | 

امدیم . خوب بود . زود گذشت .دلم نمی خواست تمام شود .دلم می خواس تمام این روزها با تو باشم و کنار تو .زود گذشت

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم فروردین 1390ساعت 21:5  توسط خودم   | 

چقدر خنده داره . من این چند روز داشتم می مردم .دائم می گفتم چی شده که جوابمو نمی ده . شب ها اط ساعت ۱۱ تا ۱۲ می مردم از بس منتظر زنگ اس ام اسم بودم .دائم اهنگ های غمگین گوش می دادم . روزهای سختی بودن .حالا ..فهمیدم تموم اون شب ها تو هم مثل من فکر می کردی و فکر می کردی اونی که قهر کرده منم . اونی که بی تفاوت شده منم . الان خیلی خوشحالم.:) خدایا مرسی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 11:6  توسط خودم   | 

دلم شور می زند .مثل همیشه .روزهای اول بی خبری نگرانت شدم . باورم نمیشد بی دلیل غیبت بزند . بعد که غیر مشتقیم فهمیدم حالت خوب است کمی ارامتر شدم اما باز . .شب ها از انتظار صدای اس ام اس خوابم نمی برد وانقدر خودم را مشغول می کنم تا ساعت از ۱۲ بگذرد .تا وقتی سر می گذارم بر بالش منتظر صدای اس ام اس لعنتی ات نباشم . به نبودنت فکر می کنم . ولی باورم نمیشود.نمی فهمم چرا . نمی فهمم جواب ندادنت برای چه است .نمی خواهم کم بیاورم .نمی خواهم این اول راهی خودم را کوچک کنم .من صبر می کنم . تا ببینمت و بعد ..می ترسم بی تفاوت باشی واز نبودنت از نداشتنت می ترسم . این روزها روزهای قبل عید است .دوست دارم خرید را . همه ی خریدهایم به شوق توست .به عشق تو . . ولی .چرا نیستی ؟؟ کاش فقط می گفتی چرا
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 12:12  توسط خودم   | 

 اون امانتی منو برگردون .

  دیگه بسه خدا.بازی بسه .  تمومش کن این بازی رو .  لطفا .خواهش . چرا فکر می کردم خیلی با تو خوشبختم .شاید همه چیز یه جوره دیگه باشه و من خودمو به نفهمی زده باشممم

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت 22:37  توسط خودم   | 

امروز ئوباره خیلی ناراحتم.بی حوصلم .دکتر لعنتی یه کم ادب حرف زدن نداره . انگار من چه کار کردم . اعصابم خورده .دوباره شده از اون روزایی که به خودم می گم چرا من ؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اسفند 1389ساعت 14:52  توسط خودم   | 

...

+ نوشته شده در  جمعه ششم اسفند 1389ساعت 20:17  توسط خودم   | 

شدم مثل زنی که نگران همسرشه . قبولت کردم .جز تو نمی تونم خودمو با کسی قبول کنم .وجدانم قبول نمی کنه که بتونم با یکی دیگه ازدواج کنم و  در مورد گذشتم بهش دروغ بگم ...

دوست داشتم مستقل شی . دیشب شده بودم مثل زن ها نگران اینده شوهرشون . تمام شب را داشتم فکر می کردم اگه بتونی این کار رو بگیری چقدر مزیت داره .تو مستقل میشی.می تونی پس انداز داشته باشی .کاش می شد .کاش می شد من زودتر خیالم راحت میشم .

من هر روز

هر شب

دارم به تو فکر می کنم

بعد مسخره هست

اگه

خواستگار قبول کنم ...!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اسفند 1389ساعت 18:3  توسط خودم   | 

حس بدی دارم .نسبت به خودم .نسیت به تو .تویی که هنوز نه محرممی نه شوهرم بعد توقع داری من راحته راحت باشم باهات .تقصیره خودم هم هست . می دونم .ولی من صمیمیتتو می خوام .بودنتو .مهربونیتو . چقدر حس بدی داشتم صبح .حتی دیشب . حس بدی دارم . باید این حس بدو تموم کنم .باید وایسم و بگم دیگه نمی خوام باهات صمیمی باشم . ولی این باعش میشه ختی محبتت را هم از دست بدم و این ناراحتم می کنه . 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389ساعت 13:16  توسط خودم   | 

هومممم ....

بعضی وقت  ها انگار می خوام ازت قول بگیرم که ترکم نکنی . می ترسم از نبودنت .. اگه نباشی من با این همه خاطره چه غلطی کنم . من با این همه با هم بودن چه کنم . می ترسم . می خوام که باشی /که تو هم مسئولیت این خاطرات رو به عهده بگیری . من تنهایی له می شم زیر این همه خاطرهههه

وقتی یه روز جواب اس ام اس یا زنگ نمی دی به دلهره می افتم . حتی چند ساعت که جوابم را ندی مثل دیوونه ها می خوام تو ذهنم دلیلی براش پیدا کنم . و بعد که جواب می دی و می بینم مثل همیشه بی خود نگران بودم از خودم لجم می گیره ولی فقط اون وقته که ارامش پیدا می کنم . خیلی مسخره هست .

خدا گم شده تو ذهنم .کمرنگ شده تو زندگیم . دیگه نمی بینمش . فقط تو را می بینم جلو چشمم . شبا که می خوام به یاد تو ام . صبح ها به یاد تو پا می شم . اه لعنت به من

خدایا کجایی ؟ حتی وقتی نماز می خونم هم نیستی با من . من گم شدم یا تو ؟!

تو حرم که بودم از خدا خواستم که نجانم بده.خسته شدم از این همه اشتباه .دوست دارم همه چیز خوب و درست باشه .

خدا ..کی رفتی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ میشه باز برگردی ؟؟؟؟ میشه پیدام کنی ..

من گم شدمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

می ترسمممممممم

 

راس می گن که ادم بعد از ۶ ماه به هرچیزی عادت می کنه .  منم دارم عادت می کنم ......

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت 23:50  توسط خودم   | 

به همه آنها كه دوستشان دارم و نميدانند
به همه آنها كه دوستم دارند و نميدانم...

مرا بخاطر همه آن روزهايي كه بايد بودم و نبودم
مرا بخاطر همه آن روزهايي كه نبايد بودم و بودم
مرا بخاطر همه آنچه كه درباره ام فكر كرديد و نبودم
بخاطر همه بودن ها
بخاطر همه نبودن ها
مرا بخاطر همه هست ها و نيست هايم
.
.
ببخشائيد.
 
from Paradox in Google Reader
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم بهمن 1389ساعت 13:6  توسط خودم   | 

-دوست داشتم پاک کن دست بگیرم و یه چیزایی رو از زندگیم پاک کنم ...

-راهی هست که باید برم .. 

- خدایا گمت کردم . . .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 18:2  توسط خودم   | 

من گم شدم .. نمی دونم از ۵ سال پیش یا از ۵ ماه پیش؟! فقط دیگه خودمم خودم را نمی شناسم .

حتی خدا رو هم گم کردم . خدا جان ..کجایی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم بهمن 1389ساعت 19:27  توسط خودم   | 

مژده بده مژده بده یار پسندید مرا ..

تو روزایی که خودم را دوست نداشت اون منو دوست داشت .انتخاب کرد .باعث شد بتونم خودم را دوست داشته باشم .

ولی همه ی همه ی اینا فقط کار خداست

خدا تو دیگه کی هستی ؟

 

چنین است رسم سرای درشت

گهی پشت زین و گهی زین به پشت ...

بازم شرمندتم خدا!...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم دی 1389ساعت 19:46  توسط خودم   | 

  کامنت :    توسط:₪₪ مَــصایه ₪₪
*****
آدمهاي ساده را دوست دارم. همان ها که بدي هيچ کس را باور ندارند. همان ها که براي همه لبخند دارند. همان ها که هميشه هستند، براي همه هستند. آدمهاي ساده را بايد مثل يک تابلوي نقاشي ساعتها تماشا کرد؛ عمرشان کوتاه است. بس که هر کسي از راه مي رسد يا ازشان سوء استفاده مي کند يا زمينشان ميزند يا درس ساده نبودن بهشان مي دهد. آدم هاي ساده را دوست دارم. بوي ناب “آدم” مي دهند
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم دی 1389ساعت 21:26  توسط خودم   | 

امروز قرص ها اثر قبلی را نداشتند .من قرص ها را خوردم اما شاد نشدم . شاید به خاطز سردی هواست . امروز شاد نبودم . قرص هم شادم نکرد. تمام روز کنار شوفاژ خوابیدم . می ترسم .بودن کنار کسی که فکر می کنی نباید باشی و یک جورهایی ته دلت می دانی اخرش به جایی نمی رسی . یک بار دیگر می روم تا مطمین شوم . به بودن یا نبودنت .بودنت را می خواهم اما می دانم نباید بخواهم .

بس کنم این غر زدن ها را . بس کن دخترررررررر

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم دی 1389ساعت 21:21  توسط خودم   | 

بعضی چیزها هیچ وقت تمام نمیشوند .بعضی ادم ها وجود دارتد و کاریش نمیشه کرد . مثل او که هست .مثل تو که از دوستی بینمان می پرسی و من دلم می خواهد بشینم سیر تا پیاز داستان را برایت بگویم اما یادم می اید که هر چیزی را نباید به تو بگویم . مثل این احساس بدی که امروز دارم . دلم می خواست یک مدت موبایلم را خاموش کنم و از تو دور باشم . بدون اینکه دلیل بیاورم .دلم می خواهد گذشته را انکار کتم .گذشته ی تو را . دلم می خواهد حرف هایی را که شنیدم بریزم توی سطل زباله .دلم می خواهد تو فراموش کنی گذشته ات را و فقط مال من باشی .

خیلی چیزها دلم می خواهد .دلم می خواهد همین فردا علنی کنیم که ما نامزدیم . همه ی دنیا بدانند و من در دلم فکر کنم که خوشبخت ترینم . ولی می دانم که نیستم .می دانم یک چیزهایی هست که دست از سر من بر نخواهد داشت .مثل او . مثل گذشته ی تو که همیشه هست و من می ترسم . من می ترسم . و همیشه اشتباه می کنم و خودم را لو می دهم . که می ترسم .

امروز نیازمندم .که بگویی دوستم داری .که بگویی فقط مال منی . محتاح شده ام به تو .

لعنتییییییییییییییییییی

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم دی 1389ساعت 17:38  توسط خودم   | 

از وقتی وارد اتاق میشوم شروع می شود . تا حالم را می پرسد اشک سرازیر می شود .هر بار گفته بودم دیگر گریه نمی کنم .ولی دست خودم نیست . می خواهد حالم را شرح دهم .مشکلم را بگویم .مثل همیشه صدایم می لرزد .دوست دارم بزنم زیر گریه . با صدای لرزان حرف می زنم . وسطش گریه می کنم .همین جور اشک می اید .دکتر باور کن دست خودم نبود .. دستمال بر می دارد و می دهد  و می گوید پاک کن این اشک ها را .ولی اشک ها ول کن نیستند .دوست دارم مطمینم کند که همه چیز حل می شود . همین جور اشک می ریزم و گریه می کنم . می نشیند کنارم و من عکس ها را که می بینم بیشتر گریه می کنم .. ی دانم حالم خوش نیست . انگار یادم ی رود مادر م در اتاق است .مادر چاره می خواهد . همان حرف های تکراری .و من پشت سر هم اشک می ریزم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم دی 1389ساعت 19:57  توسط خودم   | 

من یک گنج دارم . در خانه قدیمی .طبقه بالا . یک کارتون قدیمی است .خاک گرفته . هر چند سال یک بار می روم و زیر و رویش می کنم . پر است  از گذشته .از خاطرات . از دوست داشتن . از بچگی و نوجوانی هایم ..از روزهایی که تو فقط یک خیال دور بودی .فقط  یک امید محال ....

گنجم زیر یک میز قدیمی است . اگر کسی از سر بیکاری حمله کند به گنجم خیلی سرش گرم می شود.تمام اس ام اس ها را نوشته ام .ان هایی که یک روزهایی فکر می کردم قشنگ ترین حرف های دنیاست و تویی که فکر می کردم پاک ترینی . حرفهایمان پاک بود و ساده ..رنگ سیاهی نداشت مثل اس ام اس های این روزها .. خدا با ما بود .. هر دو کشف نشده بودیم برای هم ..نه حالا که می شناسیم هم را..

 خودم را خوشبخت ترین می دیدم . خوشبخت ترین و تو را بزرگترین نعمت خدا .. روزهای خوب و بدی بود.پر از عشق و دشمنی . تمام صفحه های خاطراتم پر بود از نام دوستی که دشمنم شد .وقتی به این صفحه ها می رسیدم پوزخند می زدم . به دخترک ان روزها . مسخره اش می کردم .

هر سال به خاطرات قبلی چیززی اضافه می کنم .انگار کامنت می گذارم .گاهی بد و بیراه می نویسم به سادگی خودم و گاهی غم های گذشته را مسخره می کنم .

خدا به من نشا ن داد معجزه را . درس داد به من .تنبیهم کرد .امتحان گرفت و من رفوزه شدم .مشروط شدم . .

من یک گنج دارم .دوست دارم یک روز بشینم همشان را نشانت بدهم .شاید  هم یک روز همشان را بسوزانم . . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم دی 1389ساعت 19:47  توسط خودم   | 

خوبم .یعنی بهترم .دکتر می گفت افسردگی گرفتم و حالا بهترم .

دوست دارم صبح ها تا می تونم بخوابم و بعدش فقط با اینترنت و تی وی مشغول باشم بدون ترس از کارای دانشگاه . دوست دارم فقط تو خونه باشم .

خدایا شکرت ..

 

 

زنگ می زدی و می گفتی شب ها باید بهت زنگ بزنم و شب به خیر بگم . چند روزه زنگ نزدی و من توهم خیانت دارم.می ترسم نکنه شب به خیرهات را به یکی دیگه بگی .......

ه

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم دی 1389ساعت 19:30  توسط خودم   | 

دلم گرفته .....

فقط خدا را دارم تو این شهر ....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آذر 1389ساعت 17:2  توسط خودم   | 

این روزها

بغلش می کنم و سر می زارم رویش و گریه می کنم

زانوهایم را می گویم....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آذر 1389ساعت 16:59  توسط خودم   | 

خدایا

قرار نبود این جوری بشه همه چیز

 

 

با گریه می یام خونه . بعد که وارد میشم می زنم زیر گریه ..بلند بلند... بعد وسط این گریه ها به بالا نگاه می کنم و می گم ببخش که ناشکرم . می دونم خیلی خوبی خدا.شکرت خدا .ولی بهم کمک کن ....

زندگی بی رنگ شده .به زور زنده ام و نفس میکشم . تنها مشکلم خودم هستم .تنها چیزی که یادم می اندازه هنوز زندم "اون" هست . شدم یه مرده ی متحرک.که به زور راه می ره.کاش می شد دانشگاه نداشتم . دوست ندارم از خونه برم بیرون .دوست ندارم ....

خدایا

می شنوی صدامو ؟

من خستم . من خستم .سخته خدا . .

شکرت

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آذر 1389ساعت 16:42  توسط خودم   | 

تنهام

تو دانشگاه

تو خونه

تو این شهر

و حتی توی این وبلاگ ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آذر 1389ساعت 16:30  توسط خودم   | 

این روزها واقعا حالم خوب نیست .تنها هستم . هم توی دانشگاه و هم خونه .تمام امروز می خواستم با یکی حرف بزنم تا حالم خوب شه . ولی ...به چند تا از دوستام حرف زدم ولی حرف زدن با هیچ کدوم حال منو خوب نکرد . اخر کار دلم می خواست شماره ی خدا ا بگیرم تا باهاش حرف زنم

راه برگت به خونه را گریه کردم . . شب حس تنهایی داشتم .فقط خدا بود .باهاش حرف زدم .معذرت خواستم به خاطر ناشکری هام و گفتم بهم وقت بده تا حالم خوب شه . بهش هم گفتم که فکر نمی کردم این حوری شه .

خیلی دلم گرفته بود امشب ...

خدایا تو بهم کمک کن تا اروم شم .خستم .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آذر 1389ساعت 0:2  توسط خودم   | 

دلم گرفته احساس تنهایی می کنم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت 11:37  توسط خودم   | 

مطالب قدیمی‌تر